کابوس تشنگی
تقدیم به او که هر چه هست از اوست ا کابوس تشنگی
باز واویلای جان سوز عطش
باز لبهای خمار از تشنگی
پیش چشم کودکان بی قرار خیمه ها-یک قطره آب فاصله باقیست بین مرگشان تا زندگی
ناگهان مردی هوای آب کرد
با سوارانش به سوی شط شتافت
دشمن بی رحم را بی تاب کرد
مشک خود پر کرد و بر دوشش نهاد
راه اردوگاه ها را در پیش کرد تا رساند آب را بر خیمه ها،اما نشد
چون عمود آهنی مهلت نداد
باز هم کابوس داغ تشنگی در خیمه ها
قصه یک جرعه آب و غصه ی سقای دست از تن جدا
کاشکی دشمن کمی احساس داشت
کاشکی ام البنین افزون به یک عباس داشت
